...بگذار از زینب چیزی نگویم. یاد او تمام رگهای مرا به آتش میکشد. تو میخواستی کربلا باشی که چه کنی؟ که برای علیاکبر مادری کنی؟ که زبان بگیری؟ گریبان چاک دهی؟ که سینه بکوبی؟ که صورت بخراشی؟ که وقت رفتن از مهر مادری سرشارش کنی؟ که قدمهایش را به اشک چشم بشویی؟ ... ببین لیلا ! تو میخواستی چه کنی که زینب برای این دسته گل نکرد؟ به اشک چشم تمامی مادران سوگند که تو هم اگر در کربلا بودی، باز همه میگفتند: مادر این جوان زینب است. اما بگویم؟ ... بگذار بگویم لیلا ! جانم فدای عظمت زینب. با گفتن این کلام اگر قرار است جانم آتش بگیرد، بگیرد. در کربلا میگفتند که آیا این دو نوجوان، این عون و محمد، این خواهرزادههای حسین(ع)، مادر ندارند؟ چرا هیچ زنی مشایعتشان نمیکند؟ چرا هیچ مادری صورت نمیخراشد؟ چرا هیچ زنی زمین را با ناخنهایش نمیکند؟ چرا هیچ زنی شیون و هلهله نمیکند؟ خاک زمین را به آسمان نمیپاشد؟ چرا حسین(ع) تنها مشایعتکنندهی این دو نوجوان است ؟! فقط همین قدر بگویم که زینب با علیاکبر کاری کرد که حسین(ع) پا به میدان گذاشت و میان این دو آغوش مفارقت انداخت. پیش از این هر گاه زنان و دختران خیام بیتابی میکردند، امام، علیاکبر را به تسلّی و آرامش میفرستاد؛ اما اکنون خودِ تسلّی و آرامش بود که از میان میرفت. اکنون که را به تسلّای که میفرستاد؟ با دست و دل مجروح، کدام مرهم بر زخم که میگذاشت؟ زینب و دیگر دختران و زنان حرم، مانع بودند برای به میدان رفتن علی. یکی کمربندش را گرفته بود، یکی به ردایش آویخته بود، یکی دست در گردنش انداخته بود، یکی پاهایش را در بغل گرفته بود و او با این همه بند عاطفه بر دست و پا و ردا و گردن و کمر و شانه و دل، چگونه میتوانست راهی میدان شود؟! این بود که حسین(ع)، کار را با یک کلام یکسره کرد و آب پاکی را بر دستهای لرزان زینب و دیگران ریخت: - رهایش کنید عزیزانم ! که او آمیخته به خدا شده است، به مقام فنا رسیده است و به امتزاج با پروردگار خویش درآمده است. از هم الان او را کشته عشق خدا ببینید. او را پرپر شده، به خون آغشته، زخم بر بدن نشسته و به معبود پیوسته بدانید. او این را گفت و دستهای لرزان دختران و زنان فرو افتاد و صیهه زینب به آسمان رفت و دلها شکسته شد و رویها خراشیده شد و مویها پریشان و چشمها گریان و جانها آشفته و نگاهها حیران. اما نمیدانم که وقتی او لباس رزم بر تن علی میکرد، هم توانسته بود دست دل از او بشوید و او را رفته و رها شده و به حق پیوسته ببیند؟ اگر چنین بود پس چرا وقتی او کمربند « ادیم » به یادگار مانده از پیامبر(ص) را بر کمر فرزند، محکم میکرد، به وضوح کمر خودش انحنا برمیداشت؟ اگر چنین بود پس چرا وقتی او مغز فولادی را بر سر او مینهاد و محاسن و گیسوان او را مرتب میکرد، محاسن و گیسوان خودش آشکارا به سپیدی مینشست؟ اگرچنین بود پس چرا وقتی او شمشیر مصری را به اندام استوار پسر حمایل میکرد، چهار ستون بدنش میلرزید؟ اگر چنین بود، پس چرا وقتی او رکاب گرفت برای پسر و پسر دست بر شانهی او گذاشت برای سوار شدن بر من، چرا پاهای حسین تاب نیاورد؟ چرا زانوهایش خم شد و چرا از من کمک گرفت برای ایستادن؟ این چه رابطهای بود میان این دو که به هم توان میبخشیدند و از هم توان میزدودند؟ این چه رابطه ای بود میان این دو که دل به هم میدادند و از هم دل میربودند؟ این چه رابطهای بود میان این دو که با نگاه، جان هم را به آتش میکشیدند و با نگاه بر جان هم مرهم مینهادند؟ نمیدانم ! شاید هم قصه همان بود که حسین(ع) گفته بود. شاید هم حسین به واقع دست از او شسته بود. من آنجا ایستاده بودم. پدر به علیاکبر گفت: « پیش رویم، مقابل چشمانم راه برو ! » و او راه رفت. چه میگویم؟ راه نرفت. ماه را دیدهای که در آسمان چگونه راه میرود؟ چطور بگویم؟ طاووس خیلی کم دارد. اصلاً گمان کن که سرو، پای رفتن داشته باشد ! نه، پای راه رفتن نه، قصد خرامیدن داشته باشد ... و حسین(ع) سر به آسمان بلند کرد و گفت: « شاهد باش خدای من ! جوانی را به میدان میفرستم که شبیهترین خلق به پیامبر توست در صورت، در سیرت، در کردار، در گفتار و حتی در گامهای رفتار. تو شاهدی خدای من که هر بار برای پیامبر(ص) دلتنگ میشدیم، هر بار دلمان سرشار از مهر پیامبر(ص)میشد، هر بار جای خالی پیامبر(ص)جانمان را به لب میرساند، هر بار آتش عشق پیامبر(ص)، خرمن دلمان را به آتش میکشید، به او نگاه میکردیم. به این جوان که اکنون پیش روی تو راه میرود و در بستر نگاه تو راهی میدان میشود. » اما نه، گمان نمیکنم که حسین(ع) توانسته بود دست دل از او بشوید. دلیل محکم دارم برای این تعلق مستحکم. اما ... اما وقتی تو اینطور بیتابی میکنی، من چگونه میتوانم حرف بزنم؟ ببین لیلا ! اگر بیقراری کنی، اگر آرام نگیری، بقیهی قصه را آن چنان از تو پنهان میکنم که حتی از چشمهایم هم کلامی نتوانی بخوانی. آرام باش لیلا ! من هنوز از رابطهی میان این دو محبوب تو چیزی نگفتهام...
برگرفته از كتاب، پدر ، عشق ، پسر : اثر سيد مهدي شجاعي